زندگی نامه هربرت اسپنسر
هربرت اسپنسر در 27 آوریل در شهر دربی انگلستان زاده شد.او آموزشهایی را نه در رشته های هنر و علوم انسانی ، بلکه در زمینه های فنی و کاربردی دیده بود. در 1837 به عنوان مهندس راه و ساختمان وارد شرکت راه آهن شد و این شغل را تا سال 1847 ادامه داد . در این دوره ، به مطالعات شخصی اش ادامه داد و آثاری را در زمینه های علمی و سیاسی منتشر کرد. اسپنسر در سال 1848 سردبیری مجله اکونومیست را به عهده گرفت و افکار روشنفکرانه اش آغاز به شکوفایی کرد.به سال 1850 ، نخستین اثر بزرگش را با عنوان ایستایی اجتماعی تکمیل کرد.در مدت نوشتن این کتاب بیماری بیخوابی اش آغاز شد و مسایل ذهنی و روانیش با گذشت سالها بیشتر و بیشتر می شد.او در سراسر بقیه زندگی اش از یک رشته فروپاشیدگی های عصبی رنج می برد. در سال 1853 ارثیه ای به او رسید که اجازه داد شغلش را ترک کند و بقیه زندگی اش را به عنوان یک پژوهشگر محتشم بگذراند.او هرگز درجه یا مقامی دانشگاهی به دست نیاورد.اسپنسر هر چه که بیشتر منزوی می شد و بیماری بیماری و روانی اش بیشتر می شد، بازدهی پژوهشی اش نیز افزایش می یافت.اسپنسر سرانجام نه تنها در انگلستان بلکه در سراسر جهان بلند آوازه شد.به گفته ریچارد هوفستتر " طی سه دهه بعد از جنگ داخلی آمریکا ، بدون تلسط بر آثار اسپنسر امکان فعالیت در هیچ زمینه ای از کارهای روشنفکری وجود نداشت ". از جمله پشتیبانان او ، صاحب صنعت برجسته آمریکایی آندرو کارنگی ، بود که در 1903 ، در زمانی که اسپنسر از بیماریش سخت رنج می برد ، این عبارت را برایش نوشته بود. " استاد گرامی ... شما در ذهن من هر روزه پدیدار می شوید و این چرای همیشگی نیز در ذهنم نقش می بندد که چرا او باید در بستر افتاده باشد ؟ چرا او باید برود؟ ... جهان از بزرگترین مغزش همچنان بی خبر است... اما روزی بیدار خواهد شد و تعلیماتش را در خواهد یافت و بزرگترین جایگاه را به او اختصاص خواهد داد". (پیل ،1971،ص2). اما سرنوشت چیز دیگری را برای اسپنسر رقم زده بود. یکی از جالبترین ویژگی های اسپنسر که باید آن را علت تنک مایگی فکریش به شمار آورد، بی علاقگیش به خواندن آثار دیگران بود .از این جهت به قطب دیگر اوایل جامعه شناسی ، آگوست کنت که " بهداشت مغزی " را رعایت می کرد ، شباهت داشت.درباره نیاز به خواندن آثار دیگران ، خود اسپنسر گفت : در سراسر زندگی ام یک اندیش ورز بودم نه یک مطالعه گر و می توانم هماواز با هابز بگویم که اگر به اندازه آدم های دیگر مطالعه می کردم چیز زیادی را یاد نمی گرفتم " . روزی یکی از دوستان اسپنسر عقیده اش را درباره یک کتاب پرسید و او پاسخ داد " با نگاهی به کتاب دریافتم که فرض بنیادی آن نادرست است و بنابر این خودم را برای خواندن آن به دردسر نینداختم ". (ویلتشایر، 1978، ص 67) . یکی از نویسندگان درباره " شیوه غیرقابل درک او که جذب دانش از راه منافذ پوستی بود" ، سخن گفت و این که " او ظاهرا هرگز کتابی را نخوانده بود" .(ویلتشایر، 1978، ص 67). اگر او آثار دانشمندان دیگر را نمی خواند ، پس افکار و بینش هایش از کجا سرچشمه می گرفت ؟ به گفته خود اسپنسر ، افکارش ناخواسته و به گونه شهودی به ذهنش راه می یافت. او می گفت که افکارش " اندک اندک و بدون مزاحمت عوامل خارجی و بدور از هرگونه قصد آگاهانه یا کوشش قابل توجهی " پدیدار می شد. اسپنسر یک چنین شهودی را بسیار کارآمدتر از مطالعه و اندیشه دقیق می انگاشت ؛ " راه حلی که از این طریق به دست می آید احتمالا درست تر از آنی است که در پی کوشش از پیش تعیین شده ای (که) غالبا اندیشه را منحرف می کند ، شکل می گیرد".(ویلتشایر، 1978، ص 66). اسپنسر از همین بی علاقه گی اش به مطالعه جدی آثار دیگران ، لطمه هایی نیز دیده بود.در واقع زمانی هم که اثر آدم دیگری را می خواند ، غالبا تنها برای آن بود که تاییدی برای افکار شخصی و مستقلا آفریده اش بیابد. او افکاری را که با افکار خودش همخوانی نداشت ، ندیده می گرفت. چارلز داروین که در همان روزگار زندگی می کرد، در باره اسپنسر گفت : " اگر او خود را به ملاحظه بیشتر عادت می داد ... حتی به بهای از دست دادن برخی از قدرت تفکرش ، مرد درخشانی می شد".(ویلتشایر، 1978، ص70). بی اعتنایی اسپنسر به قواعد پژوهشگری ، او را به یک رشته افکار ناسنجیده و بی پایه ای درباره تکامل جهان سوق داد. به همین دلایل جامعه شناسان در سده بیستم کار اسپنسر را رد کردند و پژوهشگری دقیق و تحقیق تجربی را به جای روش او برگزیدند. اسپنسر در 8 دسامبر 1903 دیده بر جهان فروبست. رهیافت جامعه شناختی هربرت اسپنسر در این نوشته بر آنیم تا یکی دیگر از جامعه شناسان برجسته که نقشی تعیین کننده را در تحول نظریه جامعه شناسی در دو قرن اخیر داشته است همراه شویم. نظریه پردازی که دوران جوانی و میانسالی زندگی خویش را ، آن دورانها که بتدریج افکارش شکل می گرفت ، در نیمه دوم قرن 19 اروپا گذراند و به درستی روح زمانه خویش را با خود یدک می کشید. در قرن نوزده اروپا هم اقتصاد ، هم علوم تجربی و هم علوم نظری ( فلسفه ، الهیات و ... ) تحولاتی بنیادین یافته بود. دورانی که خوشبینی نسبت به توانایی های عقلانی انسان و همچنین علم و دستاوردهای آن بشر را مسحور خویش ساخته بود و اروپای متحول شده خود را پیشتاز ترقی و نوگرایی می دید و ماوراء الطبیعه به کلی از زندگی آدمیان رخت بر بسته و گذار به جامعه صنعتی آغاز شده بود و علوم تجربی ( علوم دقیق ) بیش از هر زمان دیگری محبوب محافل روشنفکری می نمود. در بستر چنین تحولاتی اسپنسر نظریات خویش را در سه زمینه مختلف طرح نمود: تكامل گرایی طبیعی ، فردگرایی ضد دولتی ، ذاتی گرایی مثبت گرا ، که بر طبق آن فرآیندهای پیشرفت تكاملی قابل تعمیم به تمامی محدوده های حیات ( بی جان ، بی تحرك ، زنده ، روانشناختی و اجتماعی ) است ، که در زیر به شرح مفصلتری از دو گونه نخست آن می پردازیم: تکامل گرایی طبیعی هربرت اسپنسر نیز همچون سایر جامعه شناسان آن دوران می کوشید تا به نوعی این تحولات همه جانبه را که در عرصه های گوناگون اتفاق افتاده بود را در ذهن خویش سامانمند ساخته و درک بهتری از آنرا ارائه نماید. او در این زمینه تا حدی تحت تاثیر جامعه شناس فرانسوی آگوست کنت قرار داشت. کنت تحولات پیش آمده را در یک برداشت تکاملی و نوعی تحلیل ذهنی بر مبنای « پیشرفت ذهن بشری » ارزیابی نمود و معتقد بود که : « رشد تكاملی در ساختار و كاركردهای هر واحدی موجب افزایش حجم و در نتیجه تمایز بیشتر اجزاء آن می شود ». از این منظر شاید بتوانیم اسپنسر را ادامه دهنده نگرش تکاملی کنت بدانیم هر چند که او درک « عینی » تری از مسائل پیش آمده ، پیش رویمان گذاشت. در این رهیافت عینی ، او بینش تکاملی را « تغییر از یك حالت به نسبت نامعین ، نامنسجم و همگون به حالت نسبتا معین ، منسجم و چندگون » و دارای سیر خطی ارزیابی کرد و جامعه را همچون وجودی می پنداشت كه رشد می كند و توسعه می یابد و پیشرفتی آهسته ، گام به گام ، مستمر و جهت دار دارد و در این رشد پیوسته جوامع به طور مداوم در جهت افزایش در حجم حركت می كنند كه لزوما با افزایش در پیچیدگی ساختارهاشان همراه است و این پیچیدگی در ساختار به منظور « بقاء » و « تطابق » آن واحد اجتماعی با محیط خویش صورت می پذیرد. این نگرش تکاملی در ذهن اسپنسر از این رویکرد فلسفی نشات می گرفت که او « واقعیت » را محصول تدریجی تغییرات كوچك ولی مداومی می دانست كه طی دوره های بسیار بلند مدت اتفاق می افتد ، و اصالت جامعه شناسی را هم بررسی وقایع در چهارچوب همین بینش تكاملی می دانست. از نظرگاه اسپنسر جوامع طی واكنش با محیط اجتماعی و طبیعی شان تكامل و تغییر می یابند که این تغییرات همواره آهسته و آرام نیست بلكه ممكن است آهسته آغاز گردد و اما سرعت تغییرات به شكل تصاعدی افزایش یابد که اصطلاح « انباشتگی تركیبی » دقیقا نشان از همین تغییرات تصاعدی دارد که نمونه عینی آنرا می توانیم در تحولات شدید پدید آمده پس از رنسانس فرهنگی و علمی مشاهده نماییم. اما از نظرگاه تاریخی اسپنسر در تحلیلهای خویش جوامع را به دو روش « کلان » و « خرد » تقسیم بندی کرد. در نگاه نخست او جوامع را به دو گونه « جنگجو » و « صنعتی » تقسیم نمود و روند تکاملی را به سوی جوامع صنعتی می دانست. جامعه صنعتی برای او حاوی تمامی آرمانهایی بود که در ذهن خویش می پروراند. در جوامع صنعتی افزایش در حجم ، پیچیدگی ، تخصص گرایی و وابستگی های متقابل اجزاء در ارگانیزم های اجتماعی در نهایت به نظم بیشتر می انجامید و نیاز كمتری به « تنظیم كننده های خارجی » ( استفاده از زور دولتی ، پلیس ) احساس می شد که همین امر زمینه های افزایش آزادی های فردی ، کاهش دخالت دولت و پیدایش جامعه دموکراتیک را امکان پذیر می ساخت ، هر چند که او به لحاظ وابستگی شدیدی که میان اجزاء در اینگونه جوامع وجود دارد ، به نحوی که آسیب بر یک ناحیه بر تمامی ارگانیزم تاثیر می گذارد ، آنرا شکننده تر از جوامع پیشین می انگاشت و از این بابت نگران بود. در واقع ، در جوامع صنعتی تمرکز اسپنسر بر ارگانیزم اجتماعی و وابستگی اجزاء در این ارگانیزم به یکدیگر او را به سوی برداشتی کارکردگرایانه می کشید هر چند که تاکید او بر فرد و امکان آگاهی او در ارگانیزم اجتماعی ، او را از سایر کارکردگرایان همچون کنت و دورکیم جدا می ساخت. اما در جهت گیری خرد اسپنسر انواع جامعه ها را برحسب مراحل تكاملی شان و پیچیدگی ساختاری آنها به جوامع « ساده ، تركیبی ، تركیبی مضاعف و تركیبی شدید » تقسیم بندی كرد. در جامعه ساده كلیتی وجود دارد كه در آن هیچ چیز به دیگری وابسته نیست و اجزای آن با وجود یا بدون وجود یك مركز تنظیم كننده ( رهبر مرکزی ) در راستای اهداف عمومی ( مثل جمع آوری خوراک ، و بر آورده کردن سایر نیازهای اولیه ) به همكاری و مشاركت با یكدیگر می پردازند و در آن سطح پایینی از تفاوت ، تخصص و استقلال رای وجود دارد ( همچون کمون های اولیه ). جوامع ترکیبی از دو یا چند جامعه ساده تشکیل شده که اکثرا به کشاورزی اشتغال دارند و بعضا ممکن است خشن ، یا صلح طلب بوده و گروه های سازمان یافته روحانی در آن مشاهده می گردد ( مثل جوامع قبیله ای ). اما در جوامع ترکیبی مضاعف جمعیت کاملا اسکان یافته اند ، در آنها آداب و رسوم و عرف اجتماعی قوی تری جریان دارد ، دارای ساختار سیاسی بزرگتر و مشخص تر هستند و سلسله مراتب مذهبی و تمایزات طبقاتی و تقسیم کار پیچیده تری در میانشان وجود دارد ( همچون اروپای قرون وسطی ). و در نهایت جوامع ترکیبی شدید همراه با افزایش در تخصص ، تمایز و پیچیدگی ساختار اجتماعی است ( همچون برخی جوامع اروپایی در اوایل قرن بیستم ). اما باید خاطرنشان کنیم که در یک جهت گیری عمومی اسپنسر با آنكه در رابطه با كل جامعه بشری تكامل را امری گریزناپذیر می دانست اما در رابطه با هر یك از جوامع خاص بشری آن را محتمل می دانست و گاها از ركود و سیر قهقرایی سخن می راند. او هر یک از جوامع ( جوامع جهان سوم ، آفریقا و ... ) را در مرحله ای از تکامل طبیعی تحلیل می کرد و در عین حال تاکید داشت که ممکن است آنها در جهتهایی متفاوت تکامل یابند یا برای دورانهای خاصی حرکتشان متوقف گردد یا پسرفت نمایند. او حتی در اواخر عمر هنگامی که رویکرد امپریالیستی بر سیاست خارجی انگلستان سایه گسترده بود ، از خوش بینی دوران جوانی اش دست كشید و جامعه اش را بسوی برگشتی وحشت انگیز می دید. بدین لحاظ او در اواخر عمر اعتقاد به تغییر مستمر رو به جلو را كناری نهاده و مفهوم « تغییر ریتمیك » را پذیرفت كه بر مبنای آن اگرچه تغییر غالبا به سمت جلو می باشد با این حال ممكن است دوره هایی از درجا زدن ، بین دوره های مستمر توسعه وجود داشته باشد. بهرحال در چهارچوب جامعه شناسی و بررسی جوامع انسانی ، اسپنسر نظریه تكاملی اجتماعی اش را بر بینش زیست شناسانه « لامارك » بنیان نهاد كه بر پایه آن خصوصیات اكتسابی می توانند به صورت بیولوژیكی از نسلی به نسلی دیگر منتقل شوند. از این منظر انسانها به میزانی که در زندگی خود چیزهای تازه را فرا می گیرند و مهارت می یابند و متخصص می گردند ، می توانند این خصوصیات اکتسابی را از طریق ژنهای خویش به نسلهای بعدی منتقل سازند. این نظریه نه تنها برای رهیافت تکاملی اسپنسر که برای خوشبینی او نسبت به آینده ، تاثیر بسزایی داشت ، هر چند که او در اواخر عمر به وضوح شاهد بود که چگونه این برداشت ، که زیربناهای بینش تکامل گرایانه اش را تشکیل می داد ، بوسیله نظریه داروین که بر عدم انتقال خصوصیات اکتسابی تاکید داشت طرد شده است و این طردشدگی در زمانی به وقوع پیوست که اسپنسر حداقل از جنبه اخلاقی نمی توانست از نظریاتش بازگردد. فردگرایی ضد دولتی به اعتقاد من ، فرد گرایی اسپنسر ، همچون سایر لیبرال ها ، پیش از هر چیز به نوع نگرش آنها از انسان باز می گردد. در یک نظرگاه کلی لیبرال ها نسبت به انسان و توانایی هایش خوشبین هستند ، آنها بر صداقت ، درستی و عقلانیت بلندمدت آدمیان اعتقاد راسخی داشته و بر توانایی عقلانی و قابلیت های فرد بر احاطه و تسلط بر زندگی و محیط خویش ایمان دارند و معتقدند که انسانها تنها به قوه تفکر و با داشتن آزادی اندیشه و عمل و با حسن نیتی که دارند ، در نهایت می توانند حداکثر امنیت ، آسایش و رفاه را برای خود و جامعه شان امکانپذیر سازند. اسپنسر نیز در همین چهارچوب بر « فطرت پاک و کامل انسانی » و « امکان آگاهی افراد » معتقد بود و همین امر او را بر آن داشت تا در مقابل نیروهای اجتماعی که به زعم او مخرب و محدود کننده بودند ، برخیزد. به عبارت دیگر فردگرایی اسپنسر بر این نکته تاکید داشت که آگاهی در جامعه پراکنده است و همین آگاهیهای پراکنده بر کلیت جامعه تاثیر می گذارد و جهت گیریهای آنرا تعیین می کند. و بدین ترتیب او بر آن بود که: « خواص واحدهای تركیب كننده جامعه تعیین كننده خواص مجموعه اجتماعی است » و ( همانطور که پیشتر ذکر کردیم ) این اعتقاد او به توانایی خودآگاهی هر فرد ( واحد ) در اورگانیسم اجتماعی ، او را از دیگر جامعه شناسان كاركردگرا همچون كنت و دوركیم ( و بعدها پارسونز ) تمایز می داد. اما برای فهم بهتر « ضددولتی بودن » اسپنسر نخست باید دیدگاه های او را در ارتباط با جامعه بررسی نماییم. او برای جامعه سه دستگاه متفاوت را در نظر گرفته بود: دستگاههای تولید كننده داخلی ، دستگاه های تنظیم كننده خارجی و دستگاه های توزیع ( راه های ارتباطی ) ، یا به عبارتی دیگر آن بخش از جامعه كه تولید می كند ، بخشی دیگر كه حافظ امنیت است و بخش سوم كه كار ارتباط میان این دو بخش را میان خودشان و باهم بر عهده دارد. در جامعه آرمانی او دستگاه نخستین نقشی برجسته را ایفاء می کند. دستگاه های تولیدی که بازتاب تنازع بقاء و رقابتی وسیع در سطح جامعه به منظور بقاء اصلح ترین است. آنها که بهتر می توانند خود را با شرایط تطبیق داده و تولیدات ( نه فقط اقتصادی ، بلکه در همه زمینه ها ) بهتری را ارائه نمایند ، نه تنها خود را حفظ می کنند بلکه افق هایی را نیز به سوی آینده باز می نمایند. بدین لحاظ برای پیشرفت ارگانیزم از نظر او به حداقل نظارت از سوی دستگاه تنظیم کننده خارجی ( نیروهای دولتی ) نیاز هست و جامعه زمانی در بهترین عملكرد قرار دارد كه نظامات كنترل دولتی ، دفاع نظامی و حفاظت از حقوق افراد به حداقل كاهش یابند. از نظر اسپنسر بهترین حكومت ، آن نوع حكومتی است كه از همه كمتر حكومت كند.