محمود روح‌الامینی از مشاهیر مردم شناسی ایران است. دکتر محمود روح الامینی، پنجم مهرماه ۱۳۰۷ در کوهبنانِ کرمان چشم به جهان گشود. وی درباره تولدش می‌گوید: «زمانی که من متولد شدم هنوز شناسنامه در زادگاهم نبود. اما در سال ۱۳۱۰ شناسنامه (سجل احوال) وارد منطقه ما شد. قبل از آن که خیابانی در کوهنبان، که حالا شهر بزرگی است، کشیده شود، به آن ده می‌گفتیم و محل تولد من نیز همین ده کوهنبان است. روزگاری زلزله‌ای شدید منطقه را تکان دادو تخریب کرد» محمود روح‌الامینی مطابق سنت آن زمان تحصیل را در مکتب‌خانه آغاز کرد، سپس تحصیلات خود را در مدرسه ایرانشهر کرمان که بانیانش زرتشتیان بوده‌اند ادامه داد. تحصیل در آن زمان هرگز امری سهل‌الوصول نبود،‏‏ چنانکه ابشان خود به یاد می‌آورد: ”چهار روز تمام با الاغ از ده مان طول کشید تا خود را به این مدرسه برسانم و برای ورود به کلاس ششم ابتدایی امتحان بدهم“ دکتر روح‌الامینی در باره دبیرستانی که در آن تحصیل می‌کرد،‏ می‌گوید: ” صبح نخستین روز که به دبیرستان ایرانشهر کرمان رفتم، آقا میرزا برزو آمیغی در صحن مدرسه روبروی در ورودی ایستاده بود، دوباره خود را معرفی کردم. دستور داد نامم را در کلاس اول متوسطه (کلاس هفت) نوشتند و راهی کلاس شدم... آقا میرزا برزوآمیغی، در هندوستان، که در آن زمان در دست انگلیس‌ها بود تحصیل و کار کرده بود و نیز انجام خدمت سربازی ـ که در آن زمان «خدمت اجباری » نامیده می‌شد ـ باعث شده بود که وی با روحیه‌ای منضبط، صبح‌ها زودتر از همه بیاید و عصرها آخرین نفر باشد که مدرسه را ترک می‌کند... از ویژگیهای مدرسه ایرانشهر این بود که هفته‌ای سه روز، بعدازظهرها و برخی سالها، هر روز ـ «آمیرزا برزو» به چوب می‌آمد. به این معنی که به کلاسها می‌آمد و کسانی که در یکی از درسها نمره کمتر از هفت گرفته بودند، به همان مقدار چوب به کف دستشان می‌زد، این چوب خوردن و تنبیه، بیشتر جنبه نمادین داشت… " محمود روح‌الامینی تا کلاس سوم دوره متوسطه را در مدرسه ایرانشهر کرمان به تحصیل پرداخت و پس از آن به تنها دبیرستان کرمان رفت و تا کلاس پنجم متوسطه را در این دبیرستان به تحصیل پرداخت. آنگاه برای ادامه تحصیل در کلاس ششم در سال ۱۳۲۸ به دبیرستان دارالفنون تهران مهاجرت کرد. در آن دوره کلاس‌های ششم دبیرستان تنها در آن دبیرستان برگزار می‌شد. پس از پایان دوره دبیرستان، وی تحصیلات خود را در سال ۱۳۳۱ در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران آغاز کرد و در سال ۱۳۳۴ موفق به اخذ لیسانس زبان و ادبیات فارسی گردید. وی در دوران تحصیل خود در این مقطع توانست از محضر اساتید بزرگی چون دکتر محمد محمدی، استاد پورداوود، دکتر صادق کیا، دکتر حسین خطیبی، بدیع‌الزمان فروزانفر، دکتر محمد معین، پرویز ناتل خانلری، احسان یارشاطر و عبدالعظیم قریب استفاده نماید. دکتر روح‌الامینی پس از اخذ لیسانس ادبیات فارسی به عنوان معلم رهسپار شهر آمل شد و ۳ سال در آن شهر به تدریس پرداخت. پس از حضور ۳ ساله در آمل، سال ۱۳۳۷ به تهران بازگشت و این بار در دارالفنون مشغول تدریس شد. ۲ سال از تدریس او در دارالفنون نگذشته بود که موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی تاسیس شد و دکتر روح‌الامینی به این موسسه پیوست و ضمن شاگردی غلامحسین صدیقی (بنیانگذار علم جامعه‌شناسی در ایران) در سال ۱۳۳۹ فوق‏لیسانس علوم اجتماعی خود را از مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی گرفت و در همان سال برای ادامه‌ی تحصیل به فرانسه رفت. تحصیلات وی در دوره دکتری، ۴ سال طول کشید و ژرژ گورویچ، روژه باستید، آندره لورواگوران در موزه مردم‌شناسی و کلود لوی استروس در کُلِژ دوفرانس، از استادان برجسته‌ای بودند که روح‌الامینی در کلاس آنها آموخت. محمود روح‌الامینی سال ۱۳۴۷ با ارائه رساله دکتری خود تحت عنوان «تمدن سنتی گوسفند در میان عشایر فارس» تحت نظر آندره لوروا گوران موفق به اخذ مدرک دکتری مردم‌شناسی از دانشگاه سوربن فرانسه شد. دکتر روح الامینی برای توصیف ناشناس بودن برخی رشته های تحصیلی در ایران قدیم در اغلب جلسات به ذکر خاطره ای طنز آمیز می پرداخت و آن این که وقتی با مدرک دکتری به کوهبنان بازگشته پیرزنی به تصور این که وی پزشک است برای درمان بیماری اش به او مراجعه می کند. دکتر روح الامینی توضیح می دهد که پزشک نیست و دکتر مردم شناسی است. آن پیر زن با تعجب ابراز می دارد که : "وای! چه مرض های جدیدی پیدا شده است!" دکتر روح‌الامینی از سال ۱۳۴۶ به عنوان پژوهشگر در مرکز تحقیقات علمی فرانسه(C.N.R.S) مشغول به کار شد که این همکاری تا سال ۱۳۴۷ ادامه یافت و در این سال به ایران بازگشت و به تدریس در دانشگاه تهران مشغول شد. وی سال‌های ۱۳۵۵ ۱۳۵۱ مدیریت گروه مردم‌شناسی دانشگاه تهران را بر عهده داشت. دکتر روح‌الامینی علاوه بر تدریس، فعالیت‌های بسیاری را در گسترش دانش انسان‌شناسی در ایران به انجام رسانید که ازجمله این فعالیت‌ها می‌توان به راه‌اندازی و تنظیم موزه مردم‌شناسی در کاخ گلستان به سال ۱۳۵۱، راه‌اندازی موزه حمام گنجعلیخان کرمان و اقدام در جهت نگهداری باغ نگارستان اشاره کرد. از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۸ استاد میهمان دانشگاهAix فرانسه بود. روح الامینی در سال ۱۳۷۹ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. دکتر محمود روح‌الامینی و در دومین همایش چهره‌های ماندگار به‌عنوان چهره‌ی ماندگار در رشته‌ی مردم‌شناسی معرفی شد. دکتر محمود روح الامینی در ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ خورشیدی بر اثر سکته مغزی در تهران درگذشت. کتاب‌های منتشرشده: · گردِ شهر با چراغ‌: در مبانی انسان‌شناسی (عطار) · زمینه‌‏ی فرهنگ‌شناسی: تالیفی در انسان‌شناسی فرهنگی و مردم‌شناسی (عطار) · نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات‌ فارسی (آگاه) · به‌ شاخ‌ نباتت‌ قسم‌: باورهای عامیانه‌ درباره‌‏ی فال‌‌ حافظ‌ (پاژنگ) · آیین‌ها و جشن‌های کهن‌ در ایران‌ امروز: نگرش‌ و پژوهشی مردم‌شناختی (آگاه) · فرهنگ و زبان گفتگو به روایت تمثیل های مثنوی مولوی بلخی، نگرشی مردم شناختی (آگه) · در گستره‌‏ی فرهنگ‌: نگرشی مردم‌شناختی (اطلاعات) · حمام عمومی در جامعه و فرهنگ و ادب دیروز: نگرش و پژوهشی مردم‌شناختی (اطلاعات) در دست انتشار: · تا تو نانی به کف آری (مرکز کرمان‏شناسی) · صد و یک ابزارِ زندگیِ دیروز از هزاران (مرکز کرمان‏شناسی) متن مصاحبه دکتر روح الامینی با يوسف عليخاني‌ که در روزنامه جام جم 4 اردیبهشت 1387 منتشر شده است: آخرين كتاب شما «حمام عمومي، در جامعه و فرهنگ و ادب ديروز» بتازگي منتشر شده. چرا جامعه ديروز؟ چون امروز ديگر حمام عمومي وجود ندارد. مطلقا، هيچ جا. حتي در روستا هم نيست. و بعد نگاهتان به حمام در تمام مناطق ايران بود؟ خير. فقط آنچه خودم ديدم. من هم بچه بودم در دهي در كرمان، حمام عمومي بود. پدرم من را مي‌برد آنجا و دلاك مي‌آمد و مي‌شست. يادم هست حدود 70 و چند سال پيش. اسم روستايتان چه بود؟ كوهبنان كه حالا شده شهرستان. البته شهري بوده، زلزله‌اي مي‌آيد و محل را به كلي با خاك يكسان مي‌كند، حتي بدتر از زلزله بم. اين زلزله پيش از آن 70 سالي است كه صحبتش را كرديد؟ بله. در زمان ناصرالدين شاه. كتابي هست به اسم «تحفه ناصري» كه بسيار باارزش است. اين كتاب شرح 40 سال پيش از آن را مي‌نويسد. محل ما يكي از زلزله‌خيزترين جاهاي كرمان است. اين زلزله، تمام كوهبنان را صاف مي‌كند و حالا قلعه دختر مانده كه اين قلعه دختر مثل ارگ بم است. و حمام‌هاي 70 سال پيش روستايتان، انگيزه‌اي مي‌شود براي نوشتن كتاب آخرتان؟ 70 سال پيش، كوهبتان دهي بود. ناصرالدين‌شاه در كتابش تحفه ناصري كه يكي از كتاب‌هاي دوست‌داشتني است، نقل مي‌كند كه چه موقع زلزله شده است. من هم آنچه را در اين زمينه‌ها ديدم و در خاطرم هست در كتاب حمام عمومي نوشتم. درست 40 سال پيش پايان‌نامه 2 نفر از دانشجويانم در دانشكده علوم اجتماعي درباره حمام‌هاي عمومي تهران بود. آنها نوشتند كه حمام‌هاي عمومي اقليت‌هاي مذهبي چطور بود. آن وقت‌ها برق كه نبود حمام‌ها تا 8 صبح مردانه بود و از 8 به بعد تا بعدازظهر زنانه مي‌شد، در نتيجه هر چه ديده بودم، نوشتم و چاپ شد. امروزه حمام عمومي در هيچ جايي نيست؛ البته ساختمان‌هاي چندطبقه باعث شدند حمام‌ها خصوصي شده و داخل ساختمان‌ها ساخته شوند و حمام‌هاي عمومي را هم آمدند نمره كردند. اين كه حمامي باشد كه چند نفر بنشينند و خزينه باشد وجود ندارد. البته در شهرستان‌ها هنوز اين حمام‌ها تك و توك كار مي‌كنند، اگرچه به آن شكل خزينه خير. حمام خزينه روستاي زادگاه من تا اواخر سال‌هاي 60 كار مي‌كرد. تا سال‌هاي 60 ؟ بله. اواخر سال‌هاي 60 . خزينه داشتند؟ خزينه داشتند ولي حدود سال 43 بخشنامه شده بود حمام‌هاي خزينه بايد جمع‌‌آوري شوند. اين حمام پس از زلزله گيلان و زنجان در سال 69 خراب شد و به جايش حمام نمره ساختند. يادم هست حمام خزينه باعث رواج يك‌سري از باورها و خرافات درباره اجنه و از ما بهتران يا به قول الموتي‌‌ها اوشانان شده بود. اتفاقا يكي از اين داستان‌ها را در كتاب نقل كرده‌ام. چرا به حمام پرداختيد آقاي دكتر؟ در كرمان حمامي هست به اسم حمام گنجعلي‌خان. حمام گنجعلي‌خان اصلا به پيشنهاد من اين طور شد. آن زمان پهلبد وزير فرهنگ بود. قبل از انقلاب من كه از فرانسه برگشته بودم، در دانشگاه درس مي‌دادم. يكي از فرانسويان هم بود. او دنبال كسي مي‌گشت كه در موزه مردم‌شناسي كار كرده باشد. يكي از فرانسوياني كه همراهش بود گفت فلاني كه الان آمده و در دانشگاه، درس مي‌دهد، كرماني است. بعد دنبال من فرستاد كه ما مي‌خواهيم در كاخ گلستان، موزه مردم‌شناسي درست كنيم. اين خبر كه به من رسيد گفتم مي‌آيم ولي با شاگردانم، چون پست نمي‌گيرم، من معلمم.رفتم آنجا و موزه مردم‌شناسي كاخ گلستان را سر و سامان دادم. بعد نامه‌اي به پهلبد نوشتم كه در كرمان، حمامي هست به اسم حمام گنجعلي‌خان. انبار بازاري‌هاست و هزار متر زير بنا دارد. الان هم همين‌طور است و اين يكي از حمام‌‌هاي معتبر دوره صفويه است و مي‌شود آنجا را موزه حمام‌هاي ايران ساخت. گوشه نامه من نوشته بود: «متشكرم، خودت برو اونجا براي تنظيم». من گفتم مي‌روم، اما پست نمي‌گيرم، شما به اداره فرهنگ و هنر كرمان بگوييد. آنها آمدند و جلسه اول هم در همان دالان ورودي موزه كه الان دست نخورده، انجام شد. اين بود كه به قول معروف، ما دست از حمام برنداشتيم. و بعد حمام كاخ گلستان. بله. موزه مردم‌شناسي كاخ گلستان كه هنوز باقي ‌مانده است. البته موزه مردم‌شناسي 2 بار از باغ گلستان جابه‌جا شد. يك بار رفت كاخ سعد‌آباد و الان هم جايي به اسم موزه مردم‌شناسي. و شما از دوران كودكي در كوهبنان و باورها درباره حمام در كتابتان اشاراتي داشتيد. بله. براي اين كه برق نبود، در نتيجه حمام تا غروب مي‌توانست باشد. غروب به بعد هم مي‌گفتند جاي اجنه است. اتفاقا كسي شعر زيبايي هم گفته بود، در خانه آقاي زرين‌كوب بوديم كه من اين شعر را شنيدم و خوشم آمد. اين شعر در كتاب هست. شعر درباره اجنه است؟ بله. اجنه و حمام. آقاي دكتر جاي ديگري هم بود كه ما را مي‌ترساندند. ديگي كه وسط خزينه بود و مي‌گفتند اگر پا بگذاري، تو را مي‌كشد و با خودش مي‌برد. همين‌جور هم هست. اين ديگ هم گرما مي‌رسانده و از طرفي هم سرما. چون مي‌بايد راهرو را سرد بكند و ضمنا ديگ بود كه حمام را گرم مي‌كرد. اين ديگ با پهن گرم مي‌شد. البته در طرف‌هاي ما با گون و ورك گرم مي‌شد و حمام از طلوع آفتاب مردانه بود تا ساعت 8 ، از ساعت 8 هم زنانه مي‌شد. از تون هم خيلي مي‌ترسيديم؟ معلوم است. همه مي‌‌ترسند. براي اين كه هم آتش داشت و هم پهن. اتفاقا يكي دو نفر درباره‌اش شعرهايي نوشته‌اند. مولوي هم شعري در اين باره دارد كه در كتابم نقل كرده‌ام. در واقع كتاب حمام عمومي حاصل چندين سال تجربه و شناخت شما از اين موضوع است؟ اين كتاب دو سه ماهي است چاپ شده. من پس از سال‌ها جمع‌آوري هر چه درباره حمام مي‌دانستم نوشتم. مولوي چند داستان زيبا درباره حمام دارد كه همه را نقل كرده‌ام. در همان ولايت ما، حمام گنجعلي‌خان بهانه‌اي بود كه پشت جلدش هم همين حمام است. «گرد شهر با چراغ، در مباني انسان‌شناسي» يكي از معروف‌ترين كتاب‌‌هاي شماست. كتاب درسي همه دانشجويان رشته مردم‌شناسي است كه چاپ چهاردهم يا پانزدهمش الان دست شماست. مي‌‌دانيد چرا اسمش را گذاشته‌ام گرد شهر با چراغ؟ از زبان شما بشنويم، بهتر است. مولوي شعري دارد «دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر/ كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست» و من هم اسم كتاب را گذاشتم «گردشهر با چراغ، در مباني انسان‌شناسي»بسياري از كساني كه كار گردآوري فرهنگ مردم را انجام مي‌دهند، به طور آكادميك در اين رشته تحصيل نكرده‌اند.اولين پيشنهاد من به دانشجويانم كه برخي‌شان در بعضي روستاها كار كرده‌اند، اين بود كه تا چيزي را نديده‌ايد، ننويسيد. تا حمام را نديده‌ايد، درباره‌اش ننويسيد. اتفاقا يك داستاني بود مال يك خارجي كه نوشته بود وقتي شما مي‌بينيد تشييع جنازه است، اگر خواستيد تشييع جنازه را خوب بنويسيد، بايد مثل اقوام و خويشان درگذشته، زير تابوت را بگيريد تا درك كنيد و بنويسيد. مردم‌شناسي هم فرقي با بقيه ندارد بايد ببينيم و بنويسيم. منظور من اين بود كه كسي كه درس مردم‌شناسي را نخوانده، وسط كار چقدر ممكن است كم بياورد؟ به تمام دانشجويانم توصيه كرده‌ام مثل شما كه درس اين رشته را نخوانده‌ايد، كار كنند. مردم‌شناسي تا حدودي به حس و حال در عمق جامعه بودن نياز دارد. موشكافانه حركت كردن در مسائل يعني مردم شناسي و البته در مسائل روز، چون مسائل ديروز، تاريخ است. برخي صاحب‌نظران در حوزه مردم‌شناسي معتقدند قصه‌هاي مردم ايران گردآوري شده، اما تحليل خوبي روي‌ آنها صورت نگرفته، شما با اين نظر موافقيد؟ جمع‌آوري قصه‌‌ها، جالب بوده، اما راجع به آنها صحبتي نشده است. مثلا راجع به لالايي، قصه گفته‌اند؛ اما امروزه بچه‌ها با لالايي به خواب نمي‌روند. تحقيق مردم‌شناسي يعني محقق ببيند در فرهنگ آن مردم چه‌چيزي وجود دارد. اسم، نوع معيشت و ازدواج و مرگ و مير، معرف فرهنگ است. گذشته آنها نيز مربوط به تاريخ مي‌شود. تاريخ درباره مسائل تاريخي گفته است، مردم‌شناسي مطالعه جامعه امروز است و گرنه جامعه قديم به تاريخ پيوسته است. فولكلور اصلا يعني چه؟ فولكلور، كلمه‌اي فرانسوي است. در آنجا به قصه‌ها و داستان‌هاي زندگي روزمره مردم، فولكلور مي‌گويند. دوره ساساني، فولكلور نيست، اما زندگي دوره ساساني فولكلور است. آقاي دكتر! وقتي وارد منزل شما شدم، انگار وارد قصه‌هاي مردم شدم، پر از داس و گهواره و پالان و زنگوله و چراغ. كوهبنان را آورده‌ايد اينجا يا خودتان به كوهبنان بازگشته‌ايد؟ من چراغي دارم كه پاي آن مي‌نشستم و مشق مي‌نوشتم. معلمي داشتم كه «در در پاي سرمد است علي» مشق مي‌داد و مي‌نوشتم. من از آنجا شروع كردم به نوشتن. من چپ‌دست هستم، ولي كسي نمي‌فهمد. چرا؟ چون تنها كاري كه با دست راستم بلدم، نوشتن است، با خط خودم روي چراغ هم درباره چراغ هرچه مي‌دانستم، نوشتم. و آن چراغ اول را داريد هنوز؟ ما انواع و اقسام چراغ‌ها را هم اينجا داريم، مثلا چراغي داريم كه رويش پارچه مي‌انداختند و تويش شمع روشن مي‌كردند و در تابستان كه بيرون مي‌نشستند، اين چراغ را همراه خود مي‌بردند. تمام منزل‌تان پر از ابزار است. بله. 101 ابزار زندگي ديروز. وسايلي كه امروز ديگر كاربرد ندارند، مثلا اين قپون. يا سمارو و كه ديگر مصرف ندارد. يك روز سركلاس از شاگردانم سوال كردم كه شما در خانه‌تان سماور داريد. گفتند نه ما مي‌دانيم چي هست، بچه‌ كه بوديم، بود. ديگر تمام شد و حالا برق است و چاي ساز و كتري جاي سماور را گرفته‌اند. يا آفتابه و لگن كه ديگر مصرف ندارد. من يادم هست مهمان كه داشتيم مي‌بايست دستش را بشويد. آفتابه و لگن مي‌آوردند و مهمان دستش را مي‌شكست. اون ميزي كه شما پشتش نشسته‌‌ايد چي هست؟ كدام؟ همون كه پشتش نشسته‌ايد. عجب! كرسي است. بله. اينها وسايلي است كه دركوهبنان مصرف مي‌كرديم. امروز ديگر كسي اينها را نگه نمي‌دارد. يك‌روز يك كسي آمده بود خانه ما، نگاهي كرد و گفت اين آشغالا چيه توي خونه‌تونه؟ بريزين دور!‌ مگر آدم امروز اينها را در خانه‌اش نگه مي‌دارد؟‌ گفتم اين خانه‌‌ مال من نيست، مال قديم است، حتي وسايل هيچ پديده فرهنگي ثابت نمي‌‌ماند. از زمان كوروش تا امروز، ثابت نمانده است. لباس تغيير مي‌كند. خوراك تغيير مي‌كند. در عشاير به تلفن همراه شوهرش زنگ مي‌زند و مي‌گويد من امروز يادم رفته بود غذا بپزم، وقتي مي‌آيي، دو تا پيتزا بگير. عشايري كه من مي‌شناختم اين‌طور نبودند. بعد زن به شوهرش مي‌گويد امروز صبح كه داشتي مي‌رفتي، اشتباهي شلوار جين من رو پوشيدي و رفتي. يعني لباس عوض شده. همه چيز تغيير مي‌كند. ما مردم‌شناسان پديده‌هاي امروز را تحقيق مي‌كنيم. دانشجوياني كه پيش من مي‌آيند مي‌گويند وسايلت موزه‌اي است. يعني امروز مصرف ندارد. در موزه هم چيزي مي‌گذارند كه امروز مصرف ندارد، هيچ‌كس در موزه، اسباب و لباس امروز كه مورد استفاده است، نمي‌گذارد. راننده‌اي كه اسباب و اثاثيه‌ ما را از خانه قبلي به اينجا مي‌آورد، كاميون‌داري بود، وارد كه شد گفت اين كرسي چيه؟ بيندازيدش دور، ما هم داشتيم انداختيم دور! آنچه امروز شما به عنوان مردم‌شناس از ميان مردم گردآوري مي‌كنيد 30 سال بعد آواي ناشناخته و دور از ذهن خواهد شد براي بقيه؛ چيزي مثل سفرنامه ناصرخسرو. الان با هواپيما سريع مي‌رويم، اما ناصرخسرو، با چه وسايلي مي‌رفته است؟ و البته شما برخي از ابزارهاي قديمي را امروزي كرده‌ايد. بله. مثلا آفتابه‌اي كه الان چراغ شده يا ترازويي كه لوستر كرده‌ام. يادم هست اين ترازو را در يكي از دهات يزد يا كرمان، يك تومان خريدم. اين براي كاه و گندم بوده، حالا در خانه ما چراغ شده. يكي به خانه ما آمده بود و مي‌گفت من يك لوستر بسيار زيبا در خانه‌ام دارم. كسي اينقدر بهش نگاه نمي‌كند كه به ترازوي يك توماني تو. يا زنگوله‌ها. بله. زنگ الاغ و شتر. اينها تاريخ دارند. ما چراغ دوره صفويه هم داريم. مثلا اين زنگ زورخانه است. يكي از شاگردانم آمد و گفت پدربزرگ من در زورخانه كار مي‌كرده، حالا نيست ولي زنگش هست، گفتم براي من بياور. هيچ چيز ابزارهاي اين خانه خريداري شده نيست؛ نه آفتابه، نه پالان الاغ. مثلا آن هزار پيشه را نگاه كنيد؛ جعبه عطاري. ايستادم تا عطار وسايلش را خالي كرد و جعبه را به من داد. آن يكي گهواره است؟ بله. گهواره‌اي است كه من و برادربزرگم در كوهبنان تويش خوابيده‌ايم. درش اصلا ميخ به كار نرفته است و تمام بست‌هايش به وسيله تراشه‌هاي چوب كار شده است. دو تابلوي سوزن‌دوزي داريد؟ هر كدامشان تاريخي دارند. وقتي 35 يا 36 سالم بود در اولين سفري كه از فرانسه برگشته بودم، در تابستان به كوهبنان كه رفتم، ديدم بچه‌هاي فاميل در محوطه روستا بيكار نشسته‌اند و حرف مي‌زنند. گفتم يكي از اين كتاب‌هاي اول ابتدايي بياوريد كه تصاوير شفافي دارد. بنشينيد كشاورزي اينها را روي پارچه بياوريد. گفتم نگاه كنيد ولي نقاشي نكنيد. ولي به تمام اين ابزار تشخص داده‌ايد. وسايل و ابزار زندگي ديروز است كه فراموش نمي‌شود. اما امروز ديگر اعتباري ندارند. يك سري هم تابلو روي ديوارها داريد كه به نظر نسخه‌هاي خطي مي‌آيند. قباله‌هاي ازدواج هستند. همه اينها قباله‌هاي قديمي ازدواج هستند. هر كدامشان داستاني دارند. يكي روي پارچه نوشته شده و صد سال قدمت دارد. 1330 هجري قمري. بله. رويش به عنوان مهريه نوشته شده «كنيز گرجي تاجر پسند، يك راس» آدم هم نمي‌دانستند. و داس‌هايي كه بالاي سرتان به ديوار نشسته‌اند، فقط مال كرمان نبايد باشند. خير. اينها مال جاهاي مختلف ايران است؛ شهرهاي مختلف. يكي حتي خارجي است. اما داس‌هاي كرماني هم هستند. اين در قديمي هم 2 آويز براي در زدن دارد يكي براي مردها و يكي براي زنان. نه. مردانه و زنانه دانستن اين آويزها ساخته نظريه‌پردازان فرويديسم الان است. با يكي در را جلو مي‌كشيدند كه وسطش خالي است و با آويز ديگر هم لنگه ديگر را پيش مي‌كشيدند كه در بسته شود. قصه، قصه است‌ تحليل قصه‌ها كاري است ژرف و سهل و ممتنع. قصه، قصه است؛ يعني وقتي ماه‌پيشوني را مي‌خوانيد، مي‌فهميد دختري كه خيلي خوشگل بوده و نامادري داشته، چه وقايعي بر او و دختر نامادري گذشته است. خود اين واقعيت قابل تعميم به خيلي از ابعاد زندگي مردمي است. شما به عنوان پدر اگر دو تا دختر داشته باشيد، يكي برايتان حالت ماه‌پيشوني دارد؛ حتي در حالتي كه پدر و مادر متفاوت نيستند. ديگر اين‌ كه اگر شما قصه را تفسير كنيد، نگاه شما مي‌شود نه نگاه مردم. من با يك غم ديگر و با يك برداشت ديگر و با يك دلمشغولي ديگر قصه را مي‌خوانم و رويش تفسير مي‌گذارم.